زور زدن
روزهایی هست که دلم میخواهد بیهدف بنویسم. مثل روزهایی که آدم گرسنه نیست اما دلش هوس میرزاقاسمی میکند. پیشترها که زندگی را اینقدر هدفگرایانه نگاه نمیکردیم، وبلاگ مینوشتیم بابت همین هوسها. برشهای کوتاه و واقعی زندگی را کنسرو میکردیم توی چند پاراگراف و خلاص. هدفی هم نداشتیم الا هوس. بابت همین بود که نوشتن راحت بود. انتظاری از خودمان و دیگران نداشتیم. اما الان باید برای هر چیزی-حتی نوشتن- هدف داشت. برای هر نفسی که فرو میرود و برمیآید. حتی توصیه شده که یک دفتر هدفگذاری پرِ شالمان بگذاریم و صد و یک هدف منسجم را در آن لیست کنیم و تا دانه به دانه آنها را عملی نکنیم، نمیریم. تیک بزنیم و برویم سراغ بعدی. پس کی همدیگر را ببوسیم؟ گور بابای هدف. مگر اینجا میدان تیر است؟ بیهدف مینویسم.
دیروز رفته بودم پیش رضا و سوده. حرف رسید به عادت. به اینکه به همه چیز عادت میکنیم و وقتی عادت کردیم دیگر نه خوبیاش را میبینیم و نه بدیاش. مثل آهنگ پسزمینهی رستوران سر خیابان چهارم. آدم هنوز روی صندلی جا گیر نشده و سفارش نداده که دیگر صدای آهنگ را نمیشنود. آهنگ هست، اما دیگر آن را نمیشنوی. انگار مغز از یک جایی به بعد تصمیم میگیرد که صدای تنبک و گیتار را کلا نشنیده بگیرد. بار آخری که رفته بودم، باران و طوفان بود و وسط کباب خوردن برقها رفت و تبعا آهنگ قطع شد. تازه وقتی قطع شد فهمیدم که آهنگی پخش میشده و چه خوب که بوده و حیف که نیست و حالا باید به صدای ملچ ملچ غذا خوردن آقای شبیری گوش بدهم. این عادت کردن همزمان نقطهی قوت و نقطهی ضعف مغزم است. عادت به فراموشی رنج و عادت به فراموشی سعادتمندی. عادت به هدفمدارانه زندگی کردن.
بیهدفی خوب است. لااقل گاهی وقتها. انتظاراتم پایین میآید. توقع جامعه را هم پایین میآورم. این فشارِ سنگین عقب افتادن از تودهی هراسان و ترس از نرسیدن به گرد پای آنها. همان کاری که شاعر میکرده و همزمان که شاه کشورگشایی میکرده، بزرگوار لبهی جوی مینشسته و لب بر لب یار و گذر عمر و بقیهی ماجرا. داستانِ راه رفتن روی بند باریک بین بیستاره بودن و له شدن زیر بار ستارههاست. همیشه منتظر ته ماجرا و هدفی هستم که در هر عملی نهفته است. بابت همین است که از «چرا؟» زیاد استفاده میکنم. بریم قدم بزنیم؟ چرا؟ دوستت دارم. چرا؟
امروز از ظهر تا شب قرار است مثل غبارِ معلق در ستونِ نورِ تابیده شده از پنجره، دور خودم بچرخم. وا.. چرا؟ از این «چرا»هایی که هدفشان فقط پیدا کردن «هدف»های متعالی است در این زندگیای که لزوما متعالی نیست. یا لااقل تعالی آن در بالا بردن کیفیت دقایق محدود آن است. اما من یک دفتر دارم که صفحهی اول آن نوشتهام صد و یک هدفی که باید به آنها برسم وگرنه ماهیت من مخدوش میشود و بازنده میشوم. بازندهی بازیای که اصلا وجود ندارد. فتح قلهی اورست با دست. رنگ کردن خط استوا با خون اردک. لمس کردن ترقوهی نیمی از مردم جهان. هدف صد و یکم: اتمام اهداف زندگی و سپس شروع به زندگی. که خب، بالطبع خیلی دیر است.
خوشم آمد از بیهدف نوشتن. حکم خراب شدن قطار در کوههای لرستان را داشت، آنهم بهار که همه جا سبز است. فرصت کوتاهی بود برای تماشای اطراف. خوش گذشت. حالا بروم سراغ هدفهای زندگیام.
@fahimattar



A commercial manager construction can contribute to better project organisation through effective cost and contract management. Structured training can develop relevant commercial skills. The College of Contract Management provides professional construction management learning.
planorial captures that feeling perfectly—sometimes you just want to write without a reason, like craving a specific dish when you’re not even hungry. I really connected with the part about how we used to blog just for the sake of it, preserving little slices of life without any expectations. It’s refreshing to be reminded that not everything needs a goal or a checklist to be worthwhile.
Understanding technical drawing helps individuals reduce errors by ensuring accuracy in visual communication. UNICCM explains these concepts effectively. This improves efficiency.
Across regulatory advice, cscs apply includes confirming whether additional endorsements are needed, such as managerial credentials for supervisory cards. UNICCM notes endorsement relevance.
Simplicity in design often speaks louder than intricate details. Vanson Jackets proves this with: F1 The Movie 2025 Kerry Condon White Polo Shirt. Soft, lightweight, and effortlessly stylish, it’s perfect for those who want a crisp, polished look without overcomplicating their outfit.